الگوی مصرف در ایران
گفت و گو با دکتر ناصر فکوهی استاد انسان شناسی دانشگاه تهران
مصاحبه کننده: مهدي ملك محمد
بحران هاي اقتصادي اخير كه از امريكا آغاز شده و به تدريج سراسر جهان را درنورديده ، سبب شده است كه اقتصاددانان، جامعه شناسان، روان شناسان و ديگر انديشمندان علوم انساني بر لزوم تامل دوباره نظريه هاي موجود در عرصه هاي اجتماعي و اقتصادي تأكيدكنند و نظام سرمايه داري حاكم بر جهان را كه به طور فزاينده اي افراد را تشويق به مصرف كردن مي كند، به چالش بكشند .
هر روز سئوالات بيشتري در اذهان متفكران مبني بر موجه بودن استدلال هاي نظريه هاي حمايت كننده از مصرف گرايي پديدار شده و نقد بر سبك زندگي مردمان كشورهاي با درآمد بالا صريح تر و تندتر مي شوند .
با دكتر «ناصر فكوهي» عضو هيئت علمي گروه انسان شناسي دانشگاه تهران، گفت و گو كرديم، دكتر فكوهي با صراحت هميشگي اش، به نقد ايدئولوژي مصرف گرا مي پرداخت و البته معتقد بود اين ايدئولوژي امروز در ضعيف ترين وضعيت خود قرار دارد .
او از الگوي مصرف كنوني حاكم برجامعه امروز ايران انتقاد كرد و آن را بيش از هرجاي ديگري به الگوي آمريكايي نزديك دانست
بفرماييد كه واژه مصرف گرايي به چه معناست و از چه تاريخي به طور مشخص مطرح شده؟
به تدريج از نيمه دوم قرن نوزدهم با انقلاب صنعتي شاهد ظهور واژه و مفهوم مصرف بوده ايم. البته از قرن بيستم به بعد استفاده از اين واژه گسترش يافت. خصوصيت انقلاب صنعتي اين بود كه توليد كارگاهي و محدود را كه پيش از آن وجود داشت، به توليد گسترده كه به اصطلاح به آن توليد انبوه مي گويند، تبديل كرد. اين توليد انبوه طبعاً نيازمند مصرف انبوه هم بود. تغييري كه در قرن نوزدهم اتفاق افتاد گسترده ترشدن و مردمي شدن مصرف كالاها بود. از اين زمان است كه مصرف در معناي امروزين مطرح مي شود. البته اين به آن معنا نيست كه قبل از اين زمان مصرف وجود نداشته، بلكه مصرف قبل از آن زمان محدود بوده و تنها گروه خاصي از جامعه مصرف زياد داشتند و بسياري از كالاها هم فقط منحصر به يك طبقه خاص از جامعه بودند . بيشترين مصرف محدود به كالاهاي غذايي است كه آن هم به دليل آن كه در جامعه كشاورزي مردم آنچه را خود توليد كرده اند، مصرف مي كنند. از قرن بيستم، مصرف شروع به رشد مي كند. از جنگ جهاني دوم، با به وجود آمدن دولت رفاه در اروپاي غربي و امريكا مصرف به شدت افزايش مي يابد و دموكراتيزه يا مردمي مي شود. از اين زمان به بعد است كه بين مصرف و رونق اقتصادي پيوندي برقرار مي شود. بسياري از اقتصاددانان در آن زمان اين بحث را مطرح مي كردند كه موتور رونق اقتصادي مصرف است و بنابراين، براي اين كه جامعه از لحاظ اقتصادي رشد كند بايد مصرف در آن دائم رشد كند. اينجاست كه بين مصرف و توليد، و مصرف و رونق اقتصادي رابطه ايجاد مي شود و مي توانيم بگوييم در طول سي سالي كه دولت هاي رفاه توانسته اند به عنوان ايدئولوژي غالب ضرورت و امكان پذيري خودشان را بقبولانند افزايش مصرف دائم مطرح مي شود و تقريباً همه در اين توافق دارند كه مصرف بايد افزايش پيدا كند و يك مقدار بين مفاهيم مصرف و رفاه همپوشاني به وجود مي آيد. در اواخر دهه 1970 هم شاهد مسائلي هستيم كه اين ايدئولوژي مصرف گرا را زير سؤال مي برد .
اين مسائل در چه حوزه هايي بودند؟
اين مشكلات عمدتا در دو حيطه پديدار شدند. يكي مشكل زيست محيطي بود. به هر ترتيب، آن مصرف بسيار گسترده و بدون حد و مرز بهايي دارد كه ضربه خوردن محيط زيست مهم ترين بهاي آن است و از اواخر دهه 1970 آغاز شد، مسئله ديگري كه در اينجا مطرح مي شود اين است كه بايد به نوعي جلوي مصرف بي رويه گرفته شود. اما ضربه شديدتر در دهه 1980 به ايدئولوژي مصرف گرا وارد شد و آن ضربه زيرسؤال رفتن استدلال اصلي ايدئولوژي مصرف گرا مبني بر آنكه مصرف موتور رونق اقتصادي است بود، زيرا در اين سال ها نشان داده شد كه نظام هاي اقتصادي لزوماً از چنين قانوني تبعيت نمي كنند. بنابراين، مي توانيم بگوييم كه ايدئولوژي مصرف گرا امروز در ضعيف ترين وضعيت خود است، ولي هنوز از بين نرفته و هنوز هم اين بحث مطرح مي شود كه بايد تا حد امكان مصرف را افزايش داد و بايد به افراد انگيزه مصرف كردن داد. در بحران اقتصادي اخير كه شديدترين بحراني است كه بعد از سال هاي 1930 اتفاق افتاده و يك بحران ساختاري است، باز هم اين بحث مطرح شده كه از طريق ابزارهاي ايجاد انگيزه براي مصرف اين بحران حل خواهد شد. ما بروز اين استدلال را در كاهش نرخ سود مي بينيم كه در حقيقت، به افراد پول با بهره پايين داده شود تا مصرف كنند.اما نتايجي كه در امريكا از اين قضيه گرفته شده اين است كه افراد علي رغم اين كه نرخ سود كاهش پيدا كرده و نزديك به صفر رسيده باز هم حاضر نيستند پولشان را خرج كنند و آن پول را دوباره به بخش مالي مي برند و پس انداز مي كنند. بنابراين، نشان داده مي شود كه نظام كاملاً با بحران مواجه شده و آن منطقي كه در ابتداي دهه 1980 اقتصاددانان هشدار مي دادند كه بايد جلويش را گرفت امروز به اوج خود رسيده و امروز هم ما همان بحث را داريم. تا زماني كه مردم و دولت هاي كشورهاي مختلف به اين مسئله واقف نشوند كه در يك جهان زندگي مي كنند، مسائلي مانند محيط زيست در همه جاي جهان يكسان است، جهاني شدن باعث همبستگي بسيار زياد بين كشورها در اين موارد شده و بنابراين يك كشور يا جامعه بدون توجه به جوامع ديگر نمي تواند رشد كند و ثروتمند و قدرتمند شود، ما اين مشكلات را خواهيم داشت. ريشه اينها مسائلي است كه برخي از جامعه شناسان و علماي علوم اقتصادي، سياسي و اجتماعي آن را در انسان ذاتي مي دانند، يعني سيري ناپذيري مصرفي انسان. ولي به هر تقدير چه اينها ذاتي باشد و چه حاصل ايدئولوژي هاي سياسي- اقتصادي اي كه از اين مسئله سود مي برند نتيجه يكي است، اين كه ايدئولوژي مصرف گرا جهان را در انتها به فاجعه مي كشاند كه البته اين فاجعه امروز در مقابل ماست .
فرموديد كه ايدئولوژي مصرف گرا امروز در ضعيف ترين وضعيت خود قرار گرفته. اما امروز شاهد افزايش مصرف گرايي در كشورهاي در حال توسعه از جمله كشور خودمان هستيم. آيا نمي توان گفت كه اين ايدئولوژي ضعيف نشده، بلكه تنها تمركز خودش را از كشورهاي صنعتي و غرب به كشورهاي در حال توسعه و شرق تغيير داده؟
وقتي ما از كشورهاي توسعه نايافته و در حال توسعه سخن مي گوييم، بايد مشخص كنيم كه دقيقاً نظرمان چه كشورهايي است. در بين كشورهاي در حال توسعه ما با دو گروه از كشورها روبه رو هستيم . يك گروه كشورهايي هستند كه داراي درآمدهاي ارزي بالايي هستند كه عمدتاً كشورهاي نفت خيز در اين گروه قرار مي گيرند كه مي توانند درآمدهاي خودشان را از انرژي هايشان به دست بياورند و كشور ما نيز در اين گروه قرار دارد . اين كشورها به دليل درآمدهاي ارزي بالايي كه دارند نقدينگي زيادي دارند و اين نقدينگي بالا خودش را به صورت افزايش ميزان مصرف نشان مي دهد. در عين حال، اين نقدينگي موتور دائمي تورم نيز هست و وقتي در اقتصادي تورم وجود داشته باشد، بدين معناست كه اقتصاد درست كار نمي كند. امروز همه متفق القولند كه نظام هاي تورمي نشان دهنده اقتصاد غيركارآمد است و در نظام هاي تورمي برنامه ريزي درستي نمي توان كرد، زيرا هيچ يك از آن عواملي كه شما در اقتصاد به آن نياز داريد در دستتان نيست و بازي قيمت ها مي تواند تمامي برنامه را زير سؤال ببرد. ما به خصوص در دو- سه سال اخير در كشورمان شاهد افزايش بسيار زياد قيمت نفت بوديم كه طبعاً اين پول وارد نظام شد و البته به نظر من، يكي از بزرگ ترين اشتباهات طي سال هاي اخير همين وارد شدن اين پول ها به نظام بود كه باعث افزايش مصرف گرايي شد. آثار آن هم همان طور كه ملاحظه مي كنيد و از اول هم كاملاً قابل پيش بيني بود، تورم بسيار شديدي است كه در آينده نزديك قدرت خريد مردم را كاهش خواهد داد. بنابراين، به نظر من بحران در اين گونه كشورها هنوز پيش رويشان است و هنوز به آنها نرسيده و اين بحران به دو دليل به ما هم خواهد رسيد. يك دليل كاهش درآمدهاي نفتي است و ديگري آثار تورمي كه به دليل ورود پول و نقدينگي ايجاد شده. در نتيجه، مصرف گرايي كاهش پيدا خواهد كرد، ولي به دليل عدم توزيع برابر منابع مالي ممكن است در اقشاري از جامعه باقي بماند. يكي از ويژگي هاي كشورهاي نفتي (و البته ساير كشورهاي در حال توسعه) اين است كه توزيع منابع در آنها به شدت نابرابر و غير عادلانه است. اما در كشورهاي جهان سوم غير نفت خيز كه بايد در درجه اول انرژي فوق العاده گران بخرند و درآمدهاي ارزي هم ندارند، ما شاهد مصرف گرايي نيستيم.اين كشورها مدت ها پيش از بحران هاي اخير اقتصادي، ضربات شديدي خورده اند و به دليل آن كه پولي براي خرج كردن ندارند مصرف گرايي هم مطرح نيست. مصرف گرايي، به خصوص در شرايط امروز، ارتباط بسيار زيادي با اين مسئله دارد كه درآمد ارزي شما چقدر است و مردم جامعه چه ميزان قدرت خريد دارند. بنابراين، اغلب كشورهاي جهان سوم اين وضعيت را ندارند. در كشورهاي نفت خيزي چون كشور ما نيز همان طور كه گفتم، اين مسئله از بين خواهد رفت .
« وبلن» در كتاب خود به نام «نظريه طبقه تن آسا » نظريه اي مطرح مي كند با اين مضمون كه طبقه مرفه جامعه نمادهايي را نشان مي دهد و از آنجا كه اين نمادها ارزش تلقي مي شود، افراد طبقات ديگر جامعه سعي مي كنند خود را به اين طبقه برسانند و جزو اين طبقه شوند ويا اين كه از نمادهاي اين طبقه استفاده مي كنند. به نظر شما، اين نظريه تا چه حد مي تواند وضعيت مصرف گرايي در جامعه ما را به خصوص در قشر متوسط به پايين تبيين كند؟
اين نظريه تا حدي درست است. به دليل آن كه در نظام هاي اجتماعي، اقشار فرودست تمايل به تبديل شدن به طبقات فرادست دارند و يك نظام نشانه گذاري و تمايز در آن
وجود دارد كه از آن تبعيت مي كنند. اما آنچه وبلن و بالطبع هيچ يك از نظريه پردازان بيست سال پيش نمي توانستند ببينند انقلاب فناوري بود كه به نام انقلاب اطلاعاتي مطرح شده كه در حقيقت، روابط بين گروه هاي اجتماعي را محدود به روابط فيزيكي نمي كند. امروز تفاوتي ندارد كه يك نفر پاي تلويزيون بنشيند و برنامه و تصاويري را ببيند كه در جامعه ديگري ساخته شده يا اين كه خودش به آن جامعه برود و آن موارد را مشاهده كند. طبعاً نه وبلن و نه هيچ كس ديگر نمي توانست حدس بزند كه چنين اتفاقي مي افتد. يعني در حقيقت، ما امروز منابع تنش زاي بسيار بيشتري داريم، به دليل آن كه بسياري از كشورهاي جهان سوم به طور مجازي با جوامع توسعه يافته در ارتباط قرار مي گيرند، البته با دو تيپ منبع كه هيچ ربطي به هم ندارند. واقعيت اين است كه جامعه در حال توسعه حتي اگر منابع كشور توسعه يافته را هم داشته باشد، نمي تواند در زمان محدود به كشوري توسعه يافته تبديل شود. منابع مالي فقط يكي از عوامل در نظام هاي اجتماعي است، نه همه اش. منتها اين ضربه خودش را به اين صورت نشان مي دهد كه وقتي كسي تصاوير جامعه ديگر را مي بيند و نمي تواند به آن برسد، برايش تبديل به عقده و حسرت خواهد شد و آن را به نظام بي عدالتي تفسير خواهد كرد، در حالي كه بي عدالتي نيست، بلكه دو نظامي است كه لزوماً نمي توانند به همديگر برسند. حالا اين سؤال مطرح مي شود كه چه بايد كرد. متأسفانه در بسياري از كشورهاي در حال توسعه همچون كشور خودمان اين تصور وجود دارد كه مي توان با روش هاي آمرانه اين مسئله را حل كرد. يعني ما به افراد بگوييم كه حق نداريد تلويزيون هاي كشورهاي ديگر را نگاه كنيد. چنين چيزهايي كاملاً بي فايده است. با هيچ ابزاري نمي توان جلوي اين گونه ارتباطات را گرفت. با روش هاي آمرانه نمي توان جلوي يك جامعه را گرفت. مي توان كنترل كرد و بايد هم كنترل شود، اما مديريت درازمدت آن امكان پذير نيست. نظام هاي اجتماعي به خصوص نظام هاي اجتماعي توسعه يافته، نيمه توسعه يافته و يا به سوي توسعه كمتر از طريق روش هاي آمرانه قابل كنترل هستند. به نظر من، ايران اكنون يك كشور در حال توسعه است و به همين دليل، كشوري را كه چهار ميليون دانشجو، هفتصد شهر و بيش از 10 شهر با جمعيت ميليوني دارد نمي توان با روش هاي آمرانه در دراز مدت و به شكل كارا مديريت كرد. روش هاي آمرانه را بايد تنها براي اشكال خاصي از انحرافات اجتماعي به كار برد تا آنها كنترل شوند، ولي نمي توان وظيفه كنترل فرهنگي، هدايت فرهنگي و برنامه ريزي اجتماعي و فرهنگي را برعهده ابزارهاي آمرانه بگذاريد. مديريت فرهنگي كار بسيار پيچيده اي است. من معتقدم كه برنامه هاي ماهواره اي و هر برنامه ديگري كه در نظام ديگري توليد مي شود مي تواند بسيار مضر باشد. البته فوايدي نيز دارد. منتها من در مورد روش برخورد صحبت مي كنم. روش برخورد بايد هوشمندانه باشد. صرفاً با خلاقيت فرهنگي و رشد توليد است كه مي توانيم باعث شويم كسي به آن سمت نرود. علت آن كه مي گويم كسي به آن سمت نرود به دليل تأثيرات منفي اين برنامه هاست. شما وقتي به برنامه اي نگاه كنيد كه عملي نباشد، باعث پيشرفت نخواهد شد و به شما ضربه مي زند. دقيقاً همان چيزي كه وبلن تحت عنوان اختلاف طبقاتي مي گويد. اختلاف طبقاتي اي كه قابل جبران نباشد به تنش و تصادم و آشوب اجتماعي كشيده مي شود. اما مسئله اين است كه افراد جامعه بر اثر چه نيازها و تقاضاهايي به سراغ اين برنامه ها مي روند.اين نياز را بايد درك كرد. تا زماني كه اين نيازها و تقاضا را درك نكنيم و نتوانيم بفهميم كه جامعه به چه چيزهايي نياز دارد و چه تغييراتي كرده كه به اين موارد نياز دارد، طبعاً نمي توانيم كاري انجام دهيم و البته اين كار هم درازمدت است، به اين دليل كه افراد جامعه بايد تربيت شوند. نظام هاي تربيتي ما اشكال دارد. افراد جامعه در اين نظام تربيتي ياد نمي گيرند كه بايد چه توقعات و انتظاراتي در زندگي داشته باشند و رابطه شان با فرهنگ خود و فرهنگ هاي ديگر چگونه باشد و وقتي به سنين بزرگسالي مي رسند و وارد نظام مي شوند، طبعاً نمي توانند مديريت كنند.
به نظر مي رسد اروپا برخلاف جامعه امريكا الگوي مصرف مناسب تري دارد. اين تفاوت به طور مشخص چگونه است؟
اروپا برخلاف امريكا الگوي مصرفي دارد كه بسيار نزديك به ميزان توليدش است و تلاش كرده تا نظام هاي اعتباري و بانكي در مصرف حرف اول را بزنند و مانع از اين شده كه نظام اعتباري مصرفي رشد زيادي كنند. امروز تقريباً اكثر كشورهاي اروپايي قوانيني دارند كه از مقروض شدن بيش از حد يك خانواده جلوگيري مي كند. يعني مثلاً در فرانسه حداكثر مبلغي كه يك خانواده مي تواند قرض بگيرد يك چهارم درآمدش است. همچنين، قانوني را همين اواخر به تصويب رسانده اند كه يك خانواده مانند يك شركت تجاري مي تواند اعلام ورشكستگي كند. يعني كساني كه خانواده ها را ترغيب به مصرف زياد مي كنند بايد اين ريسك را هم بپذيرند كه آن خانواده مي تواند اعلام ورشكستگي كند و در اين هنگام، اتفاقي كه مي افتد اين است كه دولت وارد ماجرا مي شود و قرض هاي خودش را مي گيرد و مابقي قرض ها هم ممكن است منتفي شود. در نتيجه، با اين گونه كارها جلوي مصرف گرايي زياد گرفته شده. همچنين، در اروپا به نسبت امريكا ايدئولوژي هاي ضدمصرف گرايي همچون ايدئولوژي هاي طرفدار محيط زيست بسيار قوي ترند. همين موارد باعث شده كه مصرف گرايي به شكلي كه در امريكا وجود دارد در اروپا به وجود نيايد. مثلاً تظاهر به داشتن ثروت هنوز در كشورهاي اروپايي به مقدار امريكا قوي نيست.
الگوي مصرف در جامعه ما به كدام يك از اين دو نزديك تر است؟
متأسفانه الگوي مصرف در ايران هر چه بيشتر به الگوي مصرفي امريكايي نزديك مي شود، يعني مصرف گرايي شديد و نشان دادن اين مصرف گرايي كه فوق العاده منفي است. البته لازم نيست كه بگوييم ما بايد به جاي مدل امريكايي از مدل اروپايي تبعيت كنيم. ما خودمان مدل سنتي اي داريم كه اصلاً چنين مواردي كه امروز شاهدش هستيم در آن مطرح نيست. شما اگر در گذشته نه چندان دور به روستاهاي ما مي رفتيد، نمي توانستيد به سرعت تشخيص دهيد كه چه فردي ثروتمندتر است. ثروت در جامعه سنتي ما ارزش نبود، در حالي كه متأسفانه در سال هاي اخير اين مسئله در جامعه ما به صورت ارزش درآمده و افراد دائم سعي مي كنند ثروت خود را به نمايش بگذارند كه به نظر من، اين ضدارزش است. چنين الگويي را تنها مي توان در كشورهاي جهان سوم و در امريكا ديد كه در هر دو منطقه هم بحران وجود دارد. كساني كه ثروتشان را به رخ ديگران مي كشند نبايد انتظار داشته باشند كه در درازمدت از اين قضيه سودي ببرند. چيزي كه اتفاق مي افتد اين است كه افراد عقده اي مي شوند، احساساتشان را سركوب مي كنند و در نهايت هم كار به تنش اجتماعي مي كشد. ما بايد قدر ارزش هاي سنتي مان را بدانيم.
به ارزش هاي سنتي مان اشاره كرديد. با مطالعه سنت و تاريخمان مكرر با مفاهيمي همچون قناعت و دوري از اسراف مواجه مي شويم. به نظر شما، اكنون چه اتفاقي افتاده كه اين ارزش هاي سنتي نتوانسته اند مانع مستحكمي باشند در مقابل مصرف گرايي بسيار شديدي كه شاهدش هستيم؟
اتفاقي كه افتاده همان چيزي است كه در همه جاي جهان رخ داده. يعني جهاني شدن در همه كشورهاي جهان تعميم يافته. منتها به دلايل اقتصادي، آن نظامي كه مركزيت آن در غرب بود به كل جهان توسعه يافت و همه جا خود را تحميل كرد. نظام هاي مختلف در سراسر جهان به شيوه هاي متفاوتي در برابرش مقاومت كردند. برخي بهتر و بيشتر و برخي كمتر. براي اين كه ما بتوانيم بفهميم كه چرا كمتر مقاومت كرديم بايد بدانيم آنهايي كه بيشتر مقاومت كردند چه كاري انجام دادند. يك مثال روشن از كشورهايي كه توانستند مقاومت بيشتري كنند، هند است. چرا هند توانست تا اين اندازه در برابر الگوهاي غربي مقاومت كند؟ البته سنت هاي هندي بسيار بيشتر از ما ضد الگوي مصرف گرايي است. اما مهم ترين كاري كه آنها انجام دادند اين بود كه به شكلي منطقي و هوشمندانه با اين الگوهاي مصرف گرايانه تحميلي برخورد كردند، نه به شكل ابزاري و سطحي. يعني به جاي آن كه بخواهد از ابزارهاي آمرانه مانند ممنوعيت براي مقاومت استفاده كند از موارد ديگري همچون تبليغ فرهنگ خودش استفاده كرد، بدون اين كه از طريق ممنوعيت، به فرهنگ ديگري جذابيت بدهد. دقت داشته باشيد كه ممنوعيت به جاي آن كه بتواند جلوي چيزي را بگيرد آن را جذاب جلوه مي دهد. نتيجه قضيه بعد از بيست- سي سال اين شد كه خود مردم در جامعه به فرهنگ خودشان رغبت پيدا كردند. به نظر من روش هاي آمرانه عامل اصلي تعميم فرهنگ هاي بيگانه است.
آيا افزايش سطح دانش يك جامعه مي تواند مانعي براي مصرف گرايي باشد؟
نه لزوماً. اتفاقاً برعكس، افزايش آن چيزي كه ما به آن سرمايه فرهنگي مي گوييم مصارف جديدي به وجود مي آورد و بايد آن را تأمين كرد. اين چهار ميليون دانشجو و تعداد زياد فارغ التحصيلاني كه به جامعه فرستاده ايم كتاب، موسيقي، سينما، محل تجمعات فرهنگي و فضاهاي فرهنگي مي خواهند. ما بايد اينها را تأمين كنيم. ما از يك طرف تعداد دانشجويان را افزايش مي دهيم، اما از طرف ديگر نمي توانيم نيازهاي فرهنگي آنها را تأمين كنيم و در نتيجه، بحران ايجاد مي شود. توجه داشته باشيد كه نبايد مصرف گرايي را به معناي مصرف بيش از حد و نامناسب، با مصرف اشتباه گرفت. هر جامعه اي بنابه نيازهاي خودش احتياج به مصرف دارد. فرد تحصيل كرده بايد مصرف فرهنگي داشته باشد.